نکته های خواندنی نکته های خواندنی

نكته هاي خواندني


 

10 راه غیرعادی استیو جابز برای رساندن اپل به جايگاه فعلی

 

تبلت ، کتابخوان، متفرقه، مبایل، کامپیوتر و لپ تاپ

با اعلام خبر درگذشت استیو جابز، برای آخرین بار هم که شده، توجه دنیا به این مدیر برتر جلب شد. اما مطمئنا تصمیم ها، عقاید و فلسفه های استیو جابز بودند که او و اپل را به جایگاه کنونی شان رساندند. با این اوصاف، اگر بتوانیم روش های مدیریتی او را بهتر بشناسیم، جابز را هم بهتر شناخته ایم. در ادامه مطلب به راه هایی می پردازیم که استیو جابز برای تبدیل اپل به یکی از تحسین بر انگیز ترین شرکت های تکنولوژی جهان به کار گرفت. با ما همراه باشید.

- همکاری با دشمنان:
با دوستان مروت با دشمنان مدارا! این روش استیو جابز هم بود. تصور کنید پپسی و کوکاکولا با هم همکاری کنند. یا ایرانسل و همراه اول به هم بپیوندند! آن وقت است که اعجاب همکاری مایکروسافت و اپل را در مک ورلد 1997 در می یابید. بعد از دوازده سال افت مالی اپل، جابز برای توسعه اپل نیاز به پول داشت و سریعا هم نیاز داشت. پس به بیل گیتس روی آورد تا سرمایه 150 میلیون دلاری اش را به اپل جذب کند.

استیو جابز همان موقع گفت:«تا آن جا که من می دانم، دوره همکاری اپل و مایکروسافت به پایان رسیده است. این همکاری برای سالم کردن اپل است. برای قادر کردن اپل به مشارکت های بزرگ صنعتی و رونق بخشیدن دوباره به این شرکت.» هر چند بعدا با قدرتمند تر شدن مک، بار دیگر زبان اپل در انتقاد از مایکروسافت تند شد. البته این شرکت به جز انتقاد لفظی کار دیگری انجام نمی داد.

- گنجاندن جذابیت در محصولات:
به عنوان یک فروشنده خوب، جابز به خوبی از اهمیت زیبایی شناسی آگاه بود. او به طراحی مدرن محصولات اپل کمک بسیاری کرد. در سال 1998، جابز یک جلسه در اپل به راه انداخت و در حضور همه پرسید: « می دانید مشکل این شرکت چیست؟ این که هیچ جذابیتی در محصولات نیست.»

امروز اپل نه تنها طراحی های مدرنی از خود ارائه می دهد، بلکه در برخی موارد استاندارد ها و معیار های طراحی بازار را هم طراحی می کند.

- تغییر ظاهر و روش تجاری:
اپل به عنوان یک کمپانی کامپیوتری شروع به کار کرد. اما جابز می دانست که برای موفقیت واقعی حتما باید عقاید و فلسفه اش را میان مردم مطرح کرده و گسترش بدهد. بعد از مدتی، اپل تصمیم گرفت محصولاتی بیش از کامپیوتر تولید کند. اولین قدم را با نرم افزار Final Cut Pro برداشت. بعد از آن آیپاد به دنیا آمد و سپس آیفون و آیپد.

استیو جابز همچنین نام کمپانی را از اپل کامپیوتر، به اپل تغییر داد. تا نشان دهد که در تعیین یک چشم انداز کامل جدید و گسترده برای این شرکت جدی است.

- ایجاد راه حل برای گذشتن از موانع بزرگ:
زمانی بود که خرده فروشان محصولات اپل را در موقعیت مناسبی قرار نمی دادند. این باعث می شد که محصولات نتوانند آن طور که باید فروش کنند. راه حل جابز فروشگاه اپل بود. فروشاه هایی که امکان کار کردن با تک تک محصولات را به مشتریان می دادند و شیوه اداره آن ها هم با تک تک فروشگاه های موجود متفاوت بود.

این فروشگاه ها از مهمترین و بزرگترین ریسک های اپل در آن زمان بودند. اما در نهایت موفق شده و هم اکنون در تمام دنیا پراکنده شده اند. اپل با اتکا به نفوذ این فروشگاه ها شیوه های بازار یابی متفاوت و جدیدی به کار گرفت. از تبلیغات متفاوت گرفته تا تربیت فروشندگان خبره برای این اپ استور ها.

اپل استور هم اکنون یکی از جذاب ترین فروشگاه های خرده فروشی کامپیوتر است. شاید چند سال دیگر گوگل هم در جذابیت با این فروشگاه ها رقابت کند.

- گفتن نیاز مشتریان به آن ها، به جای درخواست باز خورد از آنها
جابز همیشه نیاز مشتریان را وقتی به آن ها می گفت که خودشان از آن خبر نداشتند. به عبارتی دیگر اپل برای مشتریان نیاز تعریف می کرد. در واقع اپل سابقه درخشانی در علاقه مند کردن شما به خرید چیز هایی دارد، که قبلا فکر می کردید نیازی به آن ها ندارید. وقتی آیپد برای اولین بار رونمایی شد، مردم هیچ ذهنیتی از آن نداشتند و فقط نگاهش می کردند. یک سال بعد فروش آیپد به 20 میلیون نسخه رسید. این واقعا جالب است!

- وصل کردن نقطه ها:
استیو جابز می گفت:«خلاقیت فقط متصل کردن چیز هاست». اپل محصولات را طوری عرضه می کند، که نوآوری هم در خود محصول باشد هم یک محصول نوآوری محصولات دیگر را تکمیل کند! اپل همچنین تلاش زیادی برای یکپارچه شدن اکوسیستم اش می کند. آیپاد تاچ، آیپد و آیفون، همگی از آیتیونز و اپ استور بهره می برند. اپل در همین جا متوقف نشده و به تازگی سرویس آی کلاود را هم برای یکپارچه کردن هر چه بیشتر دستگاه هایش با هم به کار گرفته است.

- استخدام افراد علاقه مند و متعهد:
فارغ التحصیلان یک رشته خاص، تنها افرادی نیستند که اپل را به پیش می برند. استیو جابز می گوید:« یکی از علت های عالی بودن مکینتاش این بود که موسیقی دان ها و شاعران و هنرمندان و مورخانی روی آن کار می کردند که در عین حال از بهترین دانشمندان علم کامپیوتر هم بوده اند!»

- تشویق دیگران به متفاوت فکر کردن:
کمپین تبلیغتی «متفاوت فکر کن» اپل که در اواخر دهه 90 برگزار شد، از تاثیر گذار ترین تبلیغات همه ایام بود. این کمپین فضای نو آوری ها و باز ابداعات اپل را با همین کلمه «متفاوت فکر کن» برای مخاطبان تصویر می کرد و سعی می کرد که توجه آن ها را به تحولاتی که اپل در حال انجامشان است جلب کند.

- پرهیز از پیچیدگی:
سادگی سعادت است! طراح ارشد اپل، جاناتان آیوز می گوید اپل دائما در حال طراحی یک راه حل بسیار ساده برای انجام کار هاست. به طوری که شما بتوانید خود به خود متوجه طرز کار یک سیستم باشید.

به عبارت دیگر برای اپل سادگی همه چیز است. این را می توان در طرحی آیفون و آیپد و آیپاد و حتی مک هم دید.

- فروش رویا ها و نه محصولات!
استیو جابز بیش از همه احساس را به مردم منتقل می کرد. در واقع بسیاری از مشتریان محصولات را فقط به خاطر مشخصات روی کاغذ آن ها نمی خرند. بلکه آن ها را به خاطر حس و فلسفه متفاوتی که به کاربر می دهند، می پسندند.

به یاد داشته باشید که مردم اول به خودشان فکر می کنند. پس محصولات باید طوری باشند که افراد با آن ها احساس نزدیکی کنند. محصولاتی که بتوانند دقیقا انتظارات فرد را از خریدشان برآورده کنند.



*******************************


ارائه كننده: علي ثقفي

- هركس سازنده زندگي خود است
نجار پيري خودرا براي بازنشسته شدن آماده مي كرد . يك روز او با صاحبكارخود موضوع را در ميان گذاشت . پس از روزهاي طولاني و كار كردن و زحمت كشيدن ، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا كردن زمان اين استراحت مي خواست تا اورا از كار بازنشسته كنند .
صاحب كار او بسيار ناراحت شد و سعي كرد اورا منصرف كند ، اما نجار بر حرفش و تصميمي كه گرفته بود پافشاري كرد .سر انجام صاحب كار در حالي كه با تأسف با اين درخواست موافقت مي كرد ، از او خواست تا به عنوان آخرين كار ، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد . نجار در حالت رودربايستي ، پذيرفت در حالي كه دلش چندان به اين كار راضي نبود . پذيرفتن ساخت اين خانه بر خلاف ميل باطني او صورت گرفته بود . براي همين به سرعت مواد اوليه نامرغوبي تهيه كرد و به سرعت و بي دقتي ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودي و به خاطر رسيدن به استراحت ، كاررا تمام كرد . سپس او صاحب كار را از اتمام كار باخبر كرد .
صاحب كار براي دريافت كليد اين آخرين كار به آنجا آمد .زمان تحويل كليد ، صاحب كار آن را به نجار بازگرداند و گفت : اين خانه هديه اي است از طرف من به تو به خاطر سال هاي همكاري !
نجار يكه خورد و بسيار شرمنده شد .
در واقع اگر او مي دانست كه خودش قرار است در اين خانه ساكن شود ، لوازم و مصالح بهتري براي ساخت آن به كار مي برد و تمام مهارتي كه در كار داشت براي ساخت آن به كار مي برد . يعني كار را به صورت ديگري پيش مي برد .
نتيجه اخلاقي : اين داستان ماست . ما زندگيمان را مي سازيم . هر روز مي گذرد . گاهي ما كمترين توجهي به آنچه كه مي سازيم نداريم ، و ناگهان در زماني در اثر اتفاق غير مترقبه مي فهميم كه مجبوريم در همين ساخته ها زندگي كنيم.گرچه اگرچنين تصوري داشته باشيم ،تمام سعي خود را براي ايمن كردن شرايط زندگي خود ميكنيم ولي افسوس كه نمي دانيم كه چه زود فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم ، ممكن نيست . شما نجار زندگي خود هستيد و روزها ، چكشي هستند كه بريك ميخ از زندگي شما كوبيده مي شود . يك تخته در آن جاي مي گيرد ويك ديوار برپا مي شود . مراقب سلامتي خانه اي كه براي زندگي خود مي سازيد باشيد .

- هرچه داريم با ديگران تقسيم كنيم
در روزگاري كه بستني با شكلات به گراني امروز نبود ، پسر 10 ساله اي وارد كافي شاپ هتلي شد و پشت ميزي نشست . خدمتكار براي سفارش گرفتن سراغش رفت . پسر پرسيد : بستني با شكلات چند است ؟
خدمتكار گفت : 50 سنت
پسر كوچك دستش را در جيبش كرد ، تمام پول خردهايش را درآورد و شمرد . بعد پرسيد : بستني خالي چند است ؟
خدمتكار با توجه به اينكه ميزها پرشده بود و عده اي بيرون قهوه فروشي منتظر خالي شدن ميز ايستاده بودند ، با بي حوصلگي گفت : 35 سنت . پسر دوباره سكه هايش راشمرد وگفت : براي من يك بستني بياوريد . خدمتكار يك بستني آورد و صورتحساب رانيز روي ميز گذاشت و رفت .
پسر بستني را تمام كرد ، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت كرد و رفت . هنگامي كه خدمتكار براي تميز كردن ميز رفت ، گريه اش گرفت . پسربچه روي ميز در كنار بشقاب خالي ، 15 سنت براي او انعام گذاشته بود !
يعني او با پول هايش مي توانست بستني با شكلات بخورد ، اما چون پولي براي انعام دادن برايش باقي نمي ماند ، اين كاررا نكرده بود و به بستني خالي اكتفاكرده بود !
نتيجه اخلاقي : منصفانه نيست كه هيچگاه و تحت هر شرايطي خدمات همنوعان خودرا ناديده بگيريم .

- روحيه خدمتگزاري

يك شب حدودساعت يازده و نيم ، يك زن مسن سياه پوست آمريكائي در كنار يك بزرگراه و در زير باران شديدي كه مي باريد ايستاده بود . ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگري بود .او كه كاملا" خيس شده بود دستش را جلوي ماشيني كه از روبرو مي آمد بلند كرد . راننده آن ماشين كه يك جوان سفيد پوست بود براي كمك به او توقف كرد .
البته بايد توجه داشت كه اين ماجرا دردهه 1960 و اوج تنش هاي ميان سفيدپوستان و سياه پوستان در آمريكا بود .
مرد جوان آن زن سياه پوست را به داخل ماشين برد تا از زير باران نجات يابد . بعد مسيرش را عوض كرد و به ايستگاه قطار رفت و از آنجا يك تاكسي براي زن گرفت و اورا كمك كرد تا سوار تاكسي شود . زن كه ظاهرا" خيلي عجله داشت از مرد جوان تشكر كرد و آدرس منزلش را از او پرسيد . چندروز بعد ، مرد جوان در خانه بود كه صداي زنگ در برخاست . با كمال تعجب ديد كه يك تلويزيون رنگي بزرگ برايش آورده اند . يادداشتي هم همراهش بود با اين مضمون : « از شما به خاطر كمكي كه آن شب به من در بزرگراه كرديد بسيار متشكرم . باران نه تنهالباس هايم ، كه روح و جانم را هم خيس كرده بود . تا آنكه شما مثل فرشته نجات سررسيديد . به دليل محبت شما ، من توانستم در آخرين لحظه هاي زندگي همسرم و درست قبل از اينكه چشم از اين جهان فروبندد در كنارش باشم . به درگاه خداوند براي شما به خاطر كمك بي شائبه به ديگران دعا مي كنم .» ارادتمند : خانم ...
نتيجه اخلاقي : چترها را بايد بست ، زير باران بايد رفت و دنيا را با تمام دوست داشتني هايش احساس كرد .روحيه خدمتگزاري براي هرانساني بايد يك اصل در زندگي باشد خاصه ما كه مسلمانيم .

- هرمانع فرصتي است

در روزگار قديم ، پادشاهي سنگ بزرگي را در يك جاده اصلي قرار داد سپس در گوشه اي مخفي شد تا ببيند چه كسي آن را از جلوي مسير برمي دارد . برخي از بازرگانان ثروتمند با ماشين هاي خود به كنار سنگ رسيدند آنرا دور زدند و به راه خود ادامه دادند . بسياري از آنها نيز بد و بيراه گفتند كه چرا سنگ را در وسط جاده انداخته ايد اما هيچكدام زحمت كنار انداختن آنرا به خود نداد ند . سرانجام يك مرد روستائي با بار سبزيجات به نزديك سنگ رسيد . بارش را زمين گذاشت و شانه اش رازير سنگ قرارداد و سعي كرد كه سنگ را به كنار جاده هل دهد . او بعداز زور زدن و عرق ريختن هاي زياد بالاخره موفق شد . هنگامي كه سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهدمتوجه شد كيسه اي زير آن سنگ در زمين فرورفته است. كيسه را باز كرد وديد كه پر از سكه هاي طلا و يادداشتي از جانب شاه بود كه اين سكه ها مال كسي است كه سنگ را ازجاده كناربزند
نتيجه اخلاقي : آن مرد روستايي چيزي را مي دانست كه بسياري از ما نمي دانيم و آن چيزي نبود جز اينكه هر مانع ، فرصتي است و بايد از هر فرصت استفاده كرد .

- ضرورت تغيير روش ها

روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي رادر كنارپايش قرارداده بود . روي تابلو خوانده مي شد « من كور هستم لطفا" كمك كنيد . »
روزنامه نگار خلاقي از كنار او مي گذشت ، نگاهي به او انداخت . فقط چند سكه در داخل كلاه بود . اوچند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد ، تابلوي اورا برداشت ، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد .
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پراز سكه و اسكناس شده است .
مردكور از صداي قدم هاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگراو همان كسي است كه آن تابلو را نوشته بگويد ، كه برروي آن چه نوشته است ؟
روزنامه نگار جواب داد : چيز خاص و مهمي نبود ، من فقط نوشته شمارا به شكل ديگري نوشتم ، لبخندي زد و به راه خود ادامه داد .
مرد كور هيچ وقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد « امروز بهار است ، ولي من نمي توانم آنرا ببينم » !
نتيجه اخلاقي : ضرورت تغيير روش ها براي پيشبرد خيلي از اعمال و استراتژي ها در خيلي از مواقع بهترين رمز موفقيت در زندگيست . سعي كنيم به آنچه عادت كرده ايم اكتفا نكنيم . هرروز نو بايد به فكر زندگي نو بود . نوآوري امروز و نه بلكه هميشه رمز بقا و حيات ملتهاست .

- نياز

شب كريسمس بود و هوا سرد و برفي . پسرك در حالي كه پاهاي برهنه اش را روي برف جا به جا مي كرد تا شايد سرماي برف هاي كف پياده روكم تر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي كرد .
در نگاهش چيزي موج مي زد ، انگاري كه با نگاهش ، نداشته هاش رو از خدا طلب مي كرد ، انگاري با چشم هاش آرزو مي كرد ...
خانمي كه قصد ورود به فروشگاه راداشت ، كمي مكث كرد و نگاهي به پسرك كه محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند دقيقه بعد ، در حالي كه يك جفت كفش دردستانش بود بيرون آمد .
آهاي آقاپسر!
پسرك برگشت و به سمت خانم رفت . چشمانش برق مي زدوقتي آن خانم ، كفش هارا به اوداد . پسرك با چشم هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد : شما خدا هستيد ؟
خانم جواب داد : نه پسرم ، من تنها يكي از بندگان خدا هستم !
وپسرك ادامه داد : آهان ، مي دانستم كه با خدا نسبتي داريد ...
نتيجه اخلاقي : خداوند نياز بندگانش را با دعا اجابت مي كند و در صورت استجابت دعا ، بندگان درستكار را واسطه قرار مي دهد . تا بحال چندبار واسطه كار خير شده ايم . در حديث داريم كه اگر خداوند براي بنده اي خير و سعادت بخواهد اورا وسيله خدمت به خلق مي سازد .


- شرمنده واقعي


مسئولين يك مؤسسه خيريه . متوجه شدند كه وكيل پولداري در شهرشان زندگي مي كند و تاكنون حتي يك ريال هم به خيريه كمك نكرده است . پس يكي از افرادشان را نزد او فرستادند .
مسئول خيريه : آقاي وكيل ما درمورد شما تحقيق كرديم و متوجه شديم كه الحمدالله از درآمد بسيارخوبي برخورداريد ولي تاكنون هيچ كمكي به خيريه نكرده ايد . نمي خواهيد در اين امر خير شركت كنيد ؟
وكيل : آيا شما در تحقيقاتي كه درمورد من كرديد متوجه شديد كه مادرم بعداز يك بيماري طولاني سه ساله ، هفته پيش درگذشت و در طول آن سه سال ، حقوق بازنشستگي اش كفاف مخارج سنگين درمانش را نمي كرد ؟
مسئول خيريه : ( با كمي شرمندگي ) نه ، نمي دانستم . خيلي تسليت مي گويم .
وكيل : آيا در تحقيقاتي كه درمورد من كرديد فهميديد كه برادرم در جنگ هردو پايش را از دست داده و ديگر نمي تواند كار كند وزن و 5 بچه دارد و سالهاست كه خانه نشين است و نمي تواند از پس مخارج زندگيش برآيد ؟
مسئول خيريه : ( با كمي شرمندگي ) نه ، نمي دانستم چه گرفتاري بزرگي ...
وكيل : آيا در تحقيقاتتان متوجه شديد كه خواهرم سالهاست كه در يك بيمارستان رواني است و چون بيمه نيست در تنگناي شديدي براي تأمين هزينه هاي درمانش قرار دارد ؟
مسئول خيريه كه كاملا" شرمنده شده بود گفت : ببخشيد . نمي دانستم اينهمه گرفتاري داريد ....
وكيل : خوب .حالا وقتي من به اينها يك ريال كمك نكرده ام شما چطور انتظارداريد به خيريه شما كمك كنم ؟!
نتيجه اخلاقي : بي توجهي به همنوعان يك چيز است و خساست هم يك چيز ديگر ، ولي آنچه مسلم است نمي توان ازيك زاويه اعمال ديگران را ارزيابي كرد و شرمنده واقعي را شناخت . اگرچه شرمنده واقعي آنكس است كه با داشتن توانائي دست ناتوان را نمي گيرد .


-فرصت يابي

مي گويند زماني كه قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشكيل شود ، دكتر مصدق با هيأت همراه زودتر از موقع به محل رفت . درحالي كه پيشاپيش جاي نشستن همه شركت كنندگان تعيين شده بود ، دكتر مصدق رفت و به نمايندگي هيأت ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست .
قبل از شروع جلسه ، يكي دو بار به دكتر مصدق گفتند كه اينجا براي نماينده هيأت انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آنجاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست .
جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيأت انگليس روبروي دكتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلكه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلا" نگاهش هم نمي كرد .
جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي كننده به مصدق روكرد و گفت كه شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آنجاست .
كم كم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا مي كرد كه مصدق بالاخره به صدا درآمد و گفت :
شما فكر مي كنيد نمي دانيم صندلي ما كجاست و صندلي نماينده هيأت انگليس كدام است ؟
نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان كدام است ..
اما علت اينكه چنددقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟
او اضافه كرد كه سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و كم كم يادشان رفته كه جايشان اينجا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ...
سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعداز پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت .
با همين ابتكار و حركت عجيب بود كه تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت تأثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محكوم شد .
نتيجه : امروزه ما چقدر از اين فرصت ها استفاده مي كنيم . بايد هميشه از فرصت ها استفاده نيكو كرد . حضرت امير المؤمنين علي ( ع ) مي فرمايد ، فرصت ها مانند ابر بهاري در گذر هستند پس فرصت هاي خير را غنيمت بشماريد و از آنها استفاده كنيد .


- پل الاغ رو و كاميون رو

در زمان رضا شاه وزارت راه پلي تازه ساخته بود كه چند نفر از رجال وقت قبل از شاه با اتومبيل از روي آن عبور كرده بودند و پل خراب شده بود .
وقتي شاه مقابل اين پل رسيد و فهميد به لحاظ عبور چند تن از وزيران و رجال آن زمان پل به اين صورت در آمده است ، نخست عصباني شده به وزير راه كه گويا منصور الملك بود گفته بود دويست ، سيصد سال پيش زمامداران آن زمان پل هاي الاغ رو ساخته بودند ( مانند پل الله ورديخان و پل خواجو در اصفهان ) حال با اتومبيل و كاميون عبور مي كنند عيبي نمي كند . ما پل براي اتومبيل و كاميون مي سازيم ، اين الاغ ها عبور مي كنند ( اشاره به صف عبوركنندگان كه عمدتا" وزرا و رجال مملكت بودند ) خراب مي شود . اين است فرق ما و زمامداران سابق .
منبع : مجله تهران مصور

– قيمت يك ضربدر

مهندسي بود كه در تعمير دستگاه هاي مكانيكي استعداد و تبحر داشت . او پس از 30 سال خدمت صادقانه با ياد و خاطري خوش بازنشسته شد . دو سال بعد ، از طرف شركت در باره رفع اشكال به ظاهر لاينحل يكي از دستگاه هاي چندين ميليون دلاري با او تماس گرفتند . آنها هركاري از دستشان بر مي آمد انجام داده بودند و هيچ كسي نتوانسته بود اشكال را رفع كند .
بنابراين ، نوميدانه به او متوسل شده بودند كه در رفع بسياري از اين مشكلات موفق بوده است . مهندس ، اين امر را به رغبت مي پذيرد . او يك روز تمام به وارسي دستگاه مي پردازد و در پايان كار ، با يك تكه گچ علامت ضربدر روي يك قطعه مخصوص دستگاه مي كشد و با سربلندي مي گويد « اشكال اينجاست ! »
آن قطعه تعمير مي شود و دستگاه بار ديگر به كار مي افتد . مهندس دستمزد خودرا 50000 دلار اعلام مي كند . حسابداري تقاضاي ارائه گزارش و صورتحساب موادمصرفي مي كند و او بطور مختصر اين گزارش را مي دهد :
« بابت يك قطعه گچ : 1 دلار و بابت دانستن اينكه ضربدر را كجا بزنم : 49999 دلار »
شرح حكايت
اين شركت توانايي انتقال دانش از نيروهاي با تجربه به نيروهاي جديد را ندارد و بنابراين بايد براي استفاده از دانش توليد شده در طول سال ها در شركت كه هزينه هاي زيادي براي آن پرداخت كرده است دوباره هزينه كند .

– كارمند تازه وارد

مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي در آمد . در اولين روز كار خود ، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد « يك فنجان قهوه براي من بياوريد .»
صدايي از آن طرف پاسخ داد : « شماره داخلي را اشتباه گرفته اي ، مي داني تو با كي داري حرف مي زني ؟ »
كارمند تازه وارد گفت : « نه »
صداي آن طرف گفت : « من مدير اجرايي شركت هستم ، احمق .»
مرد تازه وارد با لحن حق به جانب گفت : « و تو مي داني با كي حرف مي زني ، بيچاره .»
مدير اجرايي گفت : « نه »
كارمند تازه وارد گفت : « خوبه » و سريع گوشي را گذاشت .

- تغيير عادت منفي به مثبت

در آمريكا در انبار كالايي ، كارگر بي سوادي كارمي كرد . او موظف بود تعداد كالاي داخل هرگوني را شمارش كرده و درصورت صحيح بودن مقدار آن ، روي گوني بنويسد «All correct»و چون اين كارگر بي سواد بود و طرز نوشتن اين كلمه را بلد نبود با استفاده از صداي اول كلمه ها ، علامتي روي گوني ها مي گذاشت به اين صورت كه به جاي«All» از «O» و به جاي«Correct»از «k» استفاده مي كرد و به جاي كلمه«All Correct »روي گوني ها مي نوشت«O.K» استفاده از كلمه«O.K»به تدريج همه گير شده و امروزه مردم سراسر دنيا ، اين اصطلاح را به خوبي مي شناسند و به كار مي برند .
كلمه ها عقايد شكل گرفته و افكار بيان شده هستند به عبارت ساده آن چه مي گويي فكري است كه بيان مي شود . كلمه ها و انديشه ها داراي امواجي نيرومند هستند كه به زندگي و امورمان شكل مي دهند .
اگر يك كارگر بي سواد بتواند يك اصطلاحي را در دنيا شايع كند ، پس من و تو ، ما و شما به طور حتم مي توانيم استفاده از كلمه ها و اصطلاح هاي مثبت را در سطح كل ايران گسترش داده و انرژي مثبت را بين همه پخش كنيم .فكر مي كنيد چرا حضرت محمد (ص) مي فرمايند :« فرزندان خودرابه نام هاي نيك خطاب كنيد.»
امروزه ثابت شده كه كلمات منفي نيروي منفي به سمت شخص مي فرستند و اورا به سوي افكار منفي و بيماري سوق مي دهند .به طور مثال وقتي به ما مي گويند خسته نباشي در اصل خستگي را به يادمان مي آورند و ناخودآگاه احساس خستگي مي كنيم (روي خودتان امتحان كنيد) اما اگر به جاي آن از يك عبارت مثبت استفاده شود نيروي مثبت و سازنده به افراد هديه مي دهيم .
مثال :
به جاي پدرم در آمد ؛ بگوييم : خيلي راحت نبود .
به جاي خسته نباشيد ؛ بگوييم خداقوت .
به جاي دستت درد نكنه ؛ بگوييم : ممنون از محبتت – سلامت باشي
به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم ؛ بگوييم : از اين كه وقت خودرا در اختيارم گذاشتيد متشكرم .
به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد ؛ بگوييم : رحمت بر پدركسي كه اينجا آشغال نمي ريزد.
به جاي گرفتارم ؛ بگوييم : در فرصت مناسب با شما خواهم بود .
به جاي دروغ نگو ؛ بگوييم : راست ميگي ؟ راستي ؟
به جاي خدا بد نده ؛ بگوييم :خدا سلامتي بده .(حالا خودمونيم، آخه خدا كه هيچ وقت بد نميده)
به جاي قابل نداره ؛ بگوييم : هديه براي شما .
به جاي شكست خورده ؛ بگوييم : با تجربه
به جاي مگه مشكل داري ؛ بگوييم : مگه مسئله اي داري ؟
به جاي فقير هستم ؛ بگوييم : ثروت كمي دارم
به جاي بد نيستم ؛ بگوييم : خوب هستم
به جاي به درد من نمي خورد ؛ بگوييم : مناسب من نيست
به جاي مشكل دارم ؛ بگوييم : مسئله دارم
به جاي جانم به لبم رسيد ؛ بگوييم : خيلي راحت نبود
به جاي فراموش نكني ؛ بگوييم : يادت باشه
به جاي نزن ؛ بگوييم : آرام باش
به جاي من مريض و غمگين نيستم ؛ بگوييم : من سالم و با نشاط هستم
به جاي غم آخرت باشد ؛ بگوييم : شمارا در شادي ها ببينيم
شما هم مي توانيد به اين ليست مواردي را اضافه كنيد و براي ديگران بفرستيد ! مثلا":
وقتي بعداز مدتي همديگر را مي بينيم ، به جاي توجه كردن به نقاط ضعف همديگر و نام بردن از آنها مثل : « چقدر چاق شدي » ، « چقدر لاغر شدي » ، « چقدر خسته به نظر مي آيي » ، « چراموهات را اين قدر كوتاه كردي ؟» ، « چرا ريشت را بلند كردي ؟ » ، « چراتوهمي ؟ » « چرا رنگت پريده ؟» ، « چرا تلفن نكردي » ، « چرا حال منو نپرسيدي ؟» و ....
بهتراست بگوييم « سلام به روي ماهت ، چقدر خوشحال شدم توراديدم » ، البته اگر مصر باشيم كه حتما" در باره هم اظهارنظر كنيم ، وگرنه كه مي شوددر باره موضوعات مشترك صحبت كني !!!

– رضاخان و دوروئي

رضاخان در اول خيابان سپه محوطه بزرگي را كه به نام باغ ملي بود تعمير و بازسازي نموده مراسم نظامي را در آن برگزار مي كرد ودر بالاي سردر بزرگ آن مجسمه نيم تنه اي از خود نصب نمود كه مانند دو مجسمه از پشت به هم چسبيده بود كه هم از بيرون شمايل تمام صورت اورا داشت و هم از درون .
روزي براي مراسمي مدرس را دعوت كردند ، وقتي مدرس به ميدان توپخانه ( ميدان امام خميني امروز ) رسيد رضاخان و عده اي ديگر از آقا استقبال كردند و رضاخان به شرح و توصيف پرداخت . بعد از اداي توضيحات رضاخان از مدرس پرسيد : حضرت آقا درب ورودي راهم ملاحظه فرموديد ؟
مدرس گفت : بله ، مجسمه شما راهم ديدم درست مثل صاحبش دو رو دارد .
رضاخان از شرم و ناراحتي به خود مي پيچيد و تاپايان مجلس ديگر سخني نگفت .

– يافتن شغل مناسب براي كارمند جديد

براي كاريابي كاركنان جديد ، 400 آجر را در اتاقي بسته بگذار . كارمندان جديد را دراتاق بگذار و آنها را ترك كن و بعد از 6 ساعت برگرد . سپس موقعيت ها را تجزيه و تحليل كن :
- اگر آنها در حال شمردن آجرها هستند ، آنها را در بخش حسابداري بگذار .
- اگر آنها براي دومين بار در حال شمردن آجرها هستند ، آنهارا در بخش مميزي بگذار .
- اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته كرده اند ، آنها را در بخش مهندسي بگذار .
- اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده اي مرتب كرده اند ، آنها را در بخش برنامه ريزي بگذار.– اگر آنها آجرهارا به سمت يكديگر پرتاب مي كنند ، آنها را در بخش اداري بگذار
- اگر آنها خواب هستند ، آنها را در بخش حراست بگذار .
– اگر آنها آجرهارا تكه تكه كرده اند ، آنها را در قسمت فناوري اطلاعات
- اگر آنها بيكار نشسته اند ، آنها را در قسمت نيروي انساني بگذار .
- اگر آنها سعي مي كنند با آجرها تركيب هاي مختلفي ايجاد كنند ومدام جستجوي بيشتري مي كنند ولي هنوز يك آجر را هم تكان نداده اند ، آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار .
- اگر آنها اتاق را ترك كرده اند ، آنها را در قسمت بازاريابي بگذار .
- اگر آنها به بيرون پنجره خيره شده اند ، آنها را در قسمت برنامه ريزي استراتژيك بگذار .
-اگر آنها با يكديگر در حال حرف زدن هستند ، بدون هيچ نشانه اي از تكان خوردن آجرها ، به آنها تبريك بگو و آنها را در قسمت مديريت ارشد قراربده .
مديريت خوب بايد آگاهي كامل از توانائي هاي اعضاي تيم و موقعيت هاي سازمان داشته باشند . مشكلاتي كه در قسمت هاي مختلف يك سازمان وجود دارد ممكن است ناشي از قرارنگرفتن افراد لايق در پست هاي مشخص شده سازمان باشد . مشكلات و كاستي هايي كه در پست هاي مختلف وجود دارد كه ناشناخته مانده اند به طوري كه ممكن است براي عموم نيز عادي جلوه كند . گاهي اوقات همين مشكلات عادي موجب اتلاف وقت ارباب رجوع مي شود به طوري كه در بسياري از موارد موجب برهم خوردن نظم سازمان مي شود . افراد عهده دار پست ها و نحوه كاركرد آنها بايد مورد بازبيني قرار گيرند .خلأ ناشي از مهندسي مجدد در بسياري از سازمان ها حس مي شود كه خود ناشي از نبود مديريت كيفيت در نحوه عملكرد عوامل اجرايي سازمان است . اگر سازمان خود اين وظيفه را بر عهده گيرد در كاركنان سازمان اين تفكر بوجود مي آيد كه كوچكترين عمل مثبت و منفي آنها از چشم مديريت دور نيست و خود اين طرز تفكر موجب پيشرفت سازمان مي شود به طوري كه بحث مشتري مداري نيز خود به خود حل مي شود .

- دانائي و ناداني

داناترين مردم كسي است كه از مردم نادان فرار كند .
« حضرت محمد (ص) »
آدم دانا هر قدمي كه برمي دارد جاي قدم ديگرش نمايان و روشن خواهد بود .
« حجازي »
به دنيا نيامدن بهتر از تعليم نيافتن و نادان ماندن است زيرا جهالت ريشه همه بدبختي ها است .
« افلاطون »
نادان را از شش چيز مي توان شناخت :
ا – خشم بي سبب 2 – سخن بي حاصل 3 – تغيير بي ترقي 4 – تجسس بي دليل 5 – اعتمادكردن به بيگانه 6 – دشمن را به جاي دوست گرفتن .
« مثل عربي »
كسي كه از احمق تعريف كند احمق تر از اوست .
« مثل فرانسوي »
اي فرزند هرگز نادان را رسالت نفرماي و اگر دانائي نيابي خود رسول خويش باش .
« لقمان حكيم »

– پاي صحبت بزرگان

ملا صدرا مي گويد :
خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد .
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود
يتيمان را پدر مي شود و مادر
محتاجان برادري را برادر مي شود
عقيمان را طفل مي شود
نا اميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
رزمندگان را شمشير مي شود
پيران را عصا مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه كس را ....
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
وزبان هايتان را از هر گفتار ناپاك
و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها ، ناراستي ها ، نامردمي ها ....
چنين كنيد تا ببينيد چگونه
برسفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند
در دكان شما كفه هاي ترازويتان را ميزان مي كند
ودر كوچه هاي خلوت شب با شماآواز مي خواند
مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود ؟؟؟

– نكته هاي دلنشين

1 – اگر همواره مانند گذشته بينديشيد همان چيزهايي را به دست مي آوريد كه تا به حال كسب نكرده ايد .
2 – دنيا هم آدم هاي خوشبين و بدبين نياز دارد و چون افراد خوشبين هواپيمامي سازند و افراد بدبين چتر نجات .
3 – سعي كنيد آنچه رادوست داريد بدست آوريد وگرنه بايدآن چيزي را كه به دست مي آوريد دوست داشته باشيد .
4 – داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است ولي نداشتن ثروت بدتراز نداشتن علم است .
5 – لذتي كه در فراق است در وصال نيست ، چون در فراق شوق وصال است ودر وصال بيم فراق .
6 – زيبائي زندگي تودر آن نيست كه چه به دست آورده اي، در راهي است كه رفته اي .
7 – همان باش كه از ديگران انتظار داري .
8 – به آنچه مي شنوي فكر كن تا به آنچه مي گويي فكر كنند .
9 – آن را كه نيست به تصوير بكش ، آن را كه هست همه مي بينند .
10 – آن كس كه دل مشعل كرده است در دل شب هم مي بيند .
11 – تا خودت جلونيفتي راه را ياد نمي گيري .
12 – قدرت نه فقط در بيان حقيقت است كه در شنيدن آن است .
13 – چه كنم را پيش از آن كه دست به كاري بزني بپرس نه بعد از آن كه سردرگمي مي آورد وتأسف و پشيماني

– ممكن است

كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت . روزي اسبش فرار كرد . همسايه ها به او گفتند : « چه بد اقبالي ! »
او پاسخ داد : « ممكن است »
روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت . همسايه ها گفتند : « چه خوش شانسي !»
او گفت : « ممكن است »
پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست . همسايه ها گفتند : « چه اتفاق ناگواري ! »
او پاسخ داد :« ممكن است »
فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند . همسايه ها گفتند : « چه خوش شانسي! »
او گفت : « ممكن است »
واين داستان همچنان ادامه دارد ... همانطور كه زندگي ادامه دارد .
منبع : يادداشتهايي از يك دوست - آنتوني رابينز

– واقع بين باش

شعبي رحمه الله عليه مي گويد كه : صيادي گنجشكي گرفت ، گنجشك گفت : مرا چكار خواهي كرد ؟ گفت : بكشم و بخورم . گفت : از خوردن من چيزي حاصل تو نخواهد شد ولي اگر مرا رهاكني سه سخن به تو مي آموزم كه براي تو بهتر از خوردن من است . صياد گفت
بگو . گنجشك گفت يك سخن در دست تو بگويم ، و يكي آن وقت كه مرا رها كني و ديگري آن وقت كه بركوه نشينم .
گفت : اولي را بگو .گفت : هرچه از دست تو رفت براي آن حسرت مخور پس صياد اورا رها كرد وبر درخت نشست وگفت : محال را هرگز باورمكن و پريد برسر كوه نشست وگفت : اي بدبخت اگر مرا مي كشتي اندر شكم من دو مرواريد بود هريك بيست مثقال ، كه توانگري مي شدي و هرگز درويشي به تو نمي رسيد .
مرد انگشت در دهان گرفت و دريغ و حسرت خورد و گفت باز از سومي بگو.
گنجشك گفت : تو آن دو سخن را فراموش كردي سومي را مي خواهي چكار؟ به تو گفتم براي گذشته اندوه مخور . محال را باورمكن . بدان كه پر و بال و گوشت من ده مثقال نيست آن وقت چگونه در شكم من دو مرواريد چهل مثقال وجود دارد ؟ ! اگر هم بود حالا كه از دست تو رفته ، غم خوردن چه فايده ؟
گنجشك اين سخن گفت و پريد و اين مثل براي آن گفته مي شود كه چون طمع پديد آيد ، همه محالات باور كند .
ابن السماك رحمه الله عليه گويد : طمع رسني است بر گردن ، و بندي است برپاي . رسن از گردن ، خود بيرون كن تا بند از پاي برخيزد .
چون به عنايت و كرامت او نظر داشته باشي و به داده جناب او قناعت ورزي از ذلت طمع رهائي يابي و به خير دنيا و آخرت و عزت امروز و فردا رسي .

– چهارفصل زندگي

مردي چهار پسر داشت . آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد كه در فاصله اي دور از خانه اش روييده بود . پسر اول در زمستان ، دومي در بهار ، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به كنار درخت رفتند . سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست كه بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف كنند .
پسر اول گفت : درخت زشتي بود ، خميده و درهم پيچيده .
پسر دوم گفت : نه ... درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شكفتن .
پسر سوم گفت : نه ... درختي بود سرشار از شكوفه هاي زيبا و عطر آگين .... و باشكوهترين صحنه اي بود كه تا به امروز ديده ام .
پسر چهارم گفت : نه !!! درخت بالغي بود پر از ميوه ها ... پراز زندگي و زايش !
مرد لبخندي زد و گفت : همه شما درست گفتيد ، اما هريك از شما فقط يك فصل از زندگي درخت را ديده ايد ! شما نمي توانيد در باره يك درخت يا يك انسان براساس يك فصل قضاوت كنيد : همه حاصل آنچه هستند و لذت ، شوق و عشقي كه از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان مي شود ، وقتي همه فصل ها آمده و رفته باشند !
اگر در زمستان تسليم شويد ، اميد شكوفائي « بهار » ، زيبايي « تابستان » و باروري « پاييز » را از كف داده ايد !
مبادا بگذاري درد و رنج يك فصل زيبايي و شادي تمام فصل هاي ديگر را نابود كند !
زندگي را فقط با فصل هاي دشوارش نبين ،
در راههاي سخت پايداري كن : لحظه هاي بهتر بالاخره از راه مي رسند !

- هر بار كه مي روي رسيده اي

پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني ، مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت . آهسته آهسته مي خزيد ، دشوار و كُند ، و دورها هميشه دور بود . سنگ پشت ، تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد . پرنده اي در آسمان پّر زد ، سبك ؛
و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت : اين عدل نيست ، اين عدل نيست . كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي . من هيچ گاه نمي رسم .هيچگاه . و در لاك سنگي خود خزيد ، به نيت نااميدي .
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد . زمين را نشانش داد . كره اي كوچك بود .
وگفت : نگاه كن ، ابتدا و انتها ندارد . هيچ كس نمي رسد .
چون رسيدني در كار نيست . فقط رفتن است . حتي اگر اندكي . و هربار كه مي روي رسيده اي و باور كن آنچه بردوش توست ، تنها لاك سنگي نيست ، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي ؛ پاره اي از مرا .
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت . ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور .
سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن ، حتي اگر اندكي ؛ و پاره اي از « او» را با عشق بردوش كشيد .
 

- از نشانه هاي عاقل

عاقل بايد عقل عقلا و حكمت حكما را بر عقل خود بيفزايد .
« حضرت محمد (ص ) »
عاقل كسي است كه در پنهاني كاري را انجام ندهد كه در آشكار از آن خجل شود .
« لقمان حكيم »
عاقل هرچه را مي داند ، نمي گويد و آنچه را مي گويد ، مي داند .
« ارسطو »
انسان عاقل ، هميشه از بدگوئي هائي كه از او مي شود استفاده مي كند .

« ژورژ بانه »
- هميشه حركت و سكون هرگز

شبي در بيابان فكه از بي خوابي پاي رفتنم نماند . سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار . گفت : اي برادر حرم در پيش است و حرامي در پس . اگر رفتي ، بردي و اگر خفتي ، مردي
« سعدي »
 

- دريا باش تا هرگز نگندي

مردي به خدمت بايزيد بسطامي در آمد و پرسيد : چرا به سفر بيرون نمي شوي تا خلق را فايده رساني ؟ بايزيد فرمود : دوستي دارم به تربيت او مشغولم ، به ديگري نمي توانم بپردازم . مردگفت : آب در يكجا بماند مي گندد . بايزيد پاسخ داد : دريا باش تا هرگز نگندي
« اسرار ميبدي »

- كلام اول و كلام آخر

شيخ ابوسعيد ابوالخير ، يكبار به شهر طوس سفركرد . مردمان از او استدعاي سخنراني كردند . اجابت نمود . به هنگام سخنراني مردم بسيار بر مجلس او گردآمدند چنانكه هيچ جاي نشستن نبود . شخصي برپاي خاست و گفت خداي بيامرزد هركس را از آنجا كه هست يك گام فراتر آيد .
شيخ گفت : صلي علي محمد و اله اجمعين و دست به روي خود فرود آورد و فرمود : هرچه كه ما خواستيم بگوئيم و همه پيغمبران بگفته اند او بگفت كه از آنچه هستيد يك قدم فراتر آييد . شيخ ابوسعيد كلمه اي بيش از اين نگفت و از منبر پائين آمد و مجلس را ختم كرد .
« اسرار التوحيد »
 

- تو كيستي ؟

شوپنهاور فيلسوف آلماني در جستجوي پاسخ پرسش هايي كه آزارش مي دادند در خياباني در شهر درسدن قدم مي زد . هنگام عبور از كنار يك باغ ، تصميم گرفت بنشيند و گل ها را تماشا كند .يكي از ساكنان آن حوالي رفتار غريب فيلسوف را ديد و پليس را خبر كرد . چند دقيقه بعد يك افسر پليس به شوپنهاور نزديك شد و با صداي بلند پرسيد : تو كيستي ؟ شوپنهاور سراپاي پليس را برانداز كرد و گفت : اگر بتواني در يافتن پاسخ اين سئوال به من كمك كني تا ابد مرهون تو مي شوم .
« مكتوب »

- خودت را بشناس
اين سخن معروف سقراط است
از برناردشاو فيلسوف معروف انگليس پرسيدند : پس از تقريبا" يك قرن زندگي اگر بخواهيد بايك جمله انسان را براي رسيدن به خوشبختي راهنمائي كنيد چه مي گوييد ؟
او اندكي پس از تفكر پاسخ داد « مي گويم خودتان باشيد » و بعد هم به عنوان توضيح اضافه كرد « طبيعت بيشترين توانائي را براي خود بودن و صداقت داشتن با خود در اختيار بشر گذاشته است .»
شكسپير مي گويد « اگر مي خواهيد از آرامش و آسايش برخوردار باشيد تا آنجا كه مي توانيد خودتان باشيد .»
آلبرت اليس معتقد است « صداقت نداشتن باخود ريشه بيشتر ناهنجاري هاي روحي و فكري است »
دكتركارل راجر مي گويد « كسي كه خودش را شناخته و از آن پس به صورت واقعي خودش است هرگز از مشكلات زندگي نمي ترسد و باديگران بيگانه نيست .درخود اعتمادبه نفس و اختيار احساس مي كند و لذت زندگي برايش به حد كمال مي رسد .»
پس عزيز من « خودت را بشناس تاخودت باشي »

اجازه بدهيد يك جمله هم من به آن اضافه كنم : « خودشناسي » مقدمه « خداشناسي » است كه فرموده اند :
« من عرف نفسه فقدعرف ربه »

- پاداش محبت

هواردكلي پسرك فقيري بودكه از راه دستفروشي امرار معاش مي كرد و به سختي هزينه تحصيلاتش را فراهم مي ساخت . يك روز با همه تلاشي كه كرده بود . متأسفانه نتوانست چيزي به دست آورد . شب هنگام در حاليكه گرسنه بود راهي كلبه نيمه خرابه خود شد . در ميان راه گرسنگي اورا بي طاقت كرد .ناگاه چشمش به مغازه اي افتاد كه متأسفانه بسته بود . بالاخره زنگ مغازه را به صدا درآورد به اين اميد كه شايد با تنها سكه اي كه از روز قبل برايش مانده بود ناني تهيه كند .وقتي صاحب مغازه در را باز كرد هوارد با نگاهي خجالت زده به مغازه دار كه زن جواني بود گفت « مقداري آب داريد سخت تشنه هستم » زن دانست كه او گرسنه است . ليواني شير براي او آورد . خيلي زود شير را خورد و با ترس ودلهره پرسيد« قيمت آن چقدر مي شود؟ » مغازه دار پاسخ داد « خداوند به ما دستورداده كه هرگز براي محبتي كه مي كنيم پول درخواست نكنيم .» پسرك تشكركرد و از آنجا دورشد .
سالها او به تحصيل ادامه داد و به پايتخت رفت و فوق تخصص قلب گرفت و از بهترين پزشكان شهر شد .
مغازه دار اينك زن ميانسالي بود كه از بيماري قلب رنج مي برد . پزشكان به جهت نارسائي فراواني كه دراو مشاهده كردند حاضر به عمل قلب نشدند . سرانجام اورا به مركزبردند وبه دليل وخامت بيماري به پروفسور هواردكلي سپردند تا مگر او كاري انجام دهد .
كلي وقتي پرونده آن زن را ديد اورا شناخت و شخصا" براي عمل قلب او اعلام آمادگي كرد . چندين عمل روي قلب او انجام داد و سلامت زن را به او بازگرداند .پس از چندين روز كه زن آماده مرخص شدن از بيمارستان شد صورتحسابي روي ميز او گذاردند . زن با ترس ولرز فراوان آن رابرداشت زيرا مي دانست تا آخرعمر بايد هزينه سنگين بيمارستان را بپردازد . وقتي صورتحساب را بازكرد با كمال تعجب ديد در آن نوشته شده است
« كل هزينه عمل جراحي مساوي يك ليوان شير است .»
دكترهواردكلي
بله بزرگان ماگفته اند :
تونيكي مي كن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز



- ناراحت نشوعزيزم !
« دنياي خاطرات »
سرهنگ روزولت پسر رئيس جمهوراسبق آمريكا در خاطرات خود مي نويسد : سال ها پيش , شبي ديروقت در ساعات بعداز نيمه شب مرااز خواب بيداركردند و گفتند : مادرت مي خواهد از سانفرانسيسكو تلفني با شما صحبت كند . خيلي تعجب كردم . چه كار مهمي است كه در اين موقع شب مرا از خواب بيدار كرده ؟ خواب آلود پاي تلفن رفتم . مادرم بدون مقدمه گفت : سلام اليوت ! به تو تبريك مي گويم . امشب شب تولد توست . با اوقات تلخي جواب دادم : همين ؟ اين موقع مرا از خواب بيداركردي كه تولد من است ؟
- مگر ناراحت شدي ؟
- البته ! خيلي هم ناراحت شدم .مادرجان اين كاررا مي توانستي فرداصبح بكني .
مادرم خنده بلندي كرده و گفت : ناراحت نشو عزيزم ! بيست و نه سال پيش از اين , درست درهمين ساعات مرا از خواب خوش بيداركردي و مجبورم كردي به بيمارستان بروم . دكترو پرستاردورم جمع شدند . چه شده ؟ چه خبراست ؟ هيچ ! معلوم شد آقازاده مي خواهند به دنيا تشريف بياورند . در حاليكه سركارمي توانستيد صبح روزبعد آن كار را بكنيد و بي جهت عده اي را از خواب خوش محروم نسازيد .
نكته : البته جاداشت سرهنگ روزولت از مادر به خاطر اعتراضي كه به تماس با اوكرده بود عذرخواهي مي نمود و مي گفت اگر اراده الهي نبود هرگز مزاحم نمي شدم آنهم نيمه شب به هنگام خواب خوش .

- پدران و پسران

پير مردي در بستر مرگ افتاده بود. چهار فرزندش را به بالين خود خواند. سه پسر به بالين پدر حاضر شدند. تركه اي به هر كدام داد، تركه ها را شكستند. پدر دو تا تركه داد، شكستند، تركه ها كه زياد شد عرق پسرها درآمد، نتوانستند بشكنند. پدر زبان به نصيحت باز نكرده بود كه پسر چهارم رسيد. دسته تركه ها را گرفت بقيه را هم كه كنار بستر پدر بود برداشت و آنها را به هم بست. از كوله پشتي اش اره برقي كوچكي درآورد. پدر آهي كشيد و لب فروبست و مرد.
نتيجه:بايد با توجه به امكانات و محدوديتها سخن گفت در دهكده جهاني نمي توان به شيوه عصر حجر بر خانواده و جامعه مديريت كرد. اين سخن امير كلام حضرت علي (ع) را بخاطر بسپاريم كه فرمود:
(( كٌن اِبن زمانك)) فرزند زمان خويشتن باش.

- عبور سالها

وقتي پس از سالها همكلاسي ام را در صف اتوبوس ديدم، نشناختمش، چه قدر پير شده بود. . .!
به خانه كه رسيدم عصايم را گوشه اي گذاشته و قبل از هر كاري باطري سمعكم را عوض كردم. به دنبال دستگاه فشار خون مي گشتم كه همسرم با نگراني گفت: بازهم امروز رفتي فيزيوتراپي و فراموش كردي قرصهايت را بخوري و طبق معمول قرصهاي قلب، نقرس و قندم را آورد. تا شب از فكر همكلاسي ام بيرون نمي آمدم، طفلك چه قدر پير و فرسوده شده بود . . .
نتيجه: نبايد بر لب جوي نشست و گذر آب را ديد بلكه بايد بر لب جوي گذر عمر را مشاهده كرد.